فرح آباد من آنجاست که جانان آنجاست
اشرف آنجاست که آن سرو خرامان آنجاست
۱عیش ما نیست چو بلبل به بهاران موقوف
هر کجا لاله رخی هست گلستان آنجاست
۲گر کشد دل به خرابات مرا، معذورم
سر فارغ، دل بی غم، لب خندان آنجاست
۳می کند خنده سوفار، دل از پیکانش
عیش فرش است در آن خانه که مهمان آنجاست
۴هر شبستان که در او روی عرقناکی هست
من دلسوخته را چشمه حیوان آنجاست
۵ای صبا در حرم زلف چو محرم شده ای
به ادب باش که دلهای پریشان آنجاست
۶نیست بی شور جنون عالم گل را نمکی
من و آن شهر که دیوانه فراوان آنجاست
۷دل چو بی عشق شود هیچ کم از زندان نیست
چاه، مصرست اگر یوسف کنعان آنجاست
۸در دل مور ز تنگی به حقارت منگر
که نهانخانه اقبال سلیمان آنجاست
۹دل تنگی که در او راه ندارد دنیا
بی سخن، خلوت پنهانی جانان آنجاست
۱۰ای که مشغول به سنجیدن مرده شده ای
دست بردار ازین کار، که میزان آنجاست
۱۱از صفای در و دیوار گلستان صائب
می توان یافت که آن نو گل خندان آنجاست
۱۲