نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست
که درین آینه، جوهر به تماشا برخاست
۱شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت
هر که برخاست ز جا، سلسله برپا برخاست!
۲کرد تسلیم به من مسند بیتابی را
هر سپندی که درین انجمن از جا برخاست
۳هیچ مستی ز پی رقص نخیزد از جای
به نشاطی که دلم از سر دنیا برخاست
۴یوسفی را که به یعقوب بود روی نیاز
زین چه حاصل که خریدار ز صد جا برخاست؟
۵شد فلک درصدد معرکه سازی، اکنون
کز دل کودک ما ذوق تماشا برخاست
۶ظل خورشید جهانتاب، مخلد باشد!
سایه مریم اگر از سر عیسی برخاست
۷بزم روشن گهران جای گرانجانان نیست
ابر تا گشت گران، از سر دریا برخاست
۸یادگار جگر سوخته مجنون است
لاله ای چند که از دامن صحرا برخاست
۹برسان زود به من کشتی می را ساقی
که عجب ابر تری باز ز دریا برخاست!
۱۰خضر صد قافله مجنون بیابانی شد
هر غباری که ازین بادیه پیما برخاست
۱۱روح سرگشته مجنون غبارآلودست
گردبادی که ازین دامن صحرا برخاست
۱۲پا مکش از در دلها که درین لغزشگاه
صائب از خاک ز دریوزه دلها برخاست
۱۳