از خط سبز نشد یک سر مو حسن تو کم
در ته زنگ ز شمشیر تو جوهر پیداست
۱نبض سیلاب بهارست رگ ابر بهار
عالم آشوبی ازان زلف معنبر پیداست
۲برق را ابر نسازد ز نظرها پنهان
شوخی حسن بتان از ته چادر پیداست
۳پیچش مو دهد از آتش سوزنده خبر
سوز مکتوب من از بال کبوتر پیداست
۴به نمکزار توان پی ز نمکدان بردن
شوری بخت من از دیده اختر پیداست
۵چشم بد دور ازان سلسله زلف دراز
که ز هر حلقه او عالم دیگر پیداست
۶از گرانسنگی در دست سبک مغزی من
شورش بحر ز بی تابی لنگر پیداست
۷این نه خط است که از عارض دلبر پیداست
پیچ و تاب من ازان عارض انور پیداست
۸