از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداست
خشکی بحر ز سر پنجه مرجان پیداست
۱نامه ای نیست که عنوان نشود غمازش
کرم و بخل ز پیشانی دربان پیداست
۲داغ سودای تو از سینه سودازدگان
چون سیه خیمه لیلی ز بیابان پیداست
۳آنقدرها که نگین دان به نگین مشتاق است
بوسه را جای در آن غنچه خندان پیداست
۴می دهد رخنه دیوار ز گلزار خبر
لطف اندام تو از چاک گریبان پیداست
۵از دل سوخته ما اثری پیدا نیست
دانه هر چند ازان سیب زنخدان پیداست
۶هر که دیده است ترا، قدر مرا می داند
حسن سعی چمن آرا ز گلستان پیداست
۷شبنمی را نتوانست نهان کردن گل
از گل روی تو می خوردن پنهان پیداست
۸خبر از وحشت نخجیر دهد جنبش دام
پیچ و تاب دل ازان طره پیچان پیداست
۹در دل خم می پر زور نگیرد آرام
جوش گل از سر دیوار گلستان پیداست
۱۰نشود پرتو خورشید نهان در ته ابر
نور واجب ز سراپرده امکان پیداست
۱۱رتبه عاشق از ارباب هوس معلوم است
دیده شیر چو آتش ز نیستان پیداست
۱۲نور فیض است که بر زنده دلان می بارد
این نه شمع است که از خاک شهیدان پیداست
۱۳بستن لب نشود مانع اظهار کمال
در صدف رتبه این گوهر غلطان پیداست
۱۴بسته است آینه موی شکافان زنگار
ورنه از جبهه من حال پریشان پیداست
۱۵دل آزاده درین باغ اقامت نکند
وحشت سرو ز برچیدن دامان پیداست
۱۶میزبانی سفره دعوی نکند بیهده باز
شکوه و شکر ز پیشانی مهمان پیداست
۱۷می دهد سادگی دل خبر از آزادی
صافی شست ز بیرنگی پیکان پیداست
۱۸فکر رنگین تو صائب ز خیالات دگر
چون گل سرخ ز خاروخس بستان پیداست
۱۹