چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست
جان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست
۱دیده ای نیست که حیران تماشای تو نیست
قامت همچو سنان تو عجب حلقه رباست
۲جسم خاکی است حجاب نظر راهروان
سیل چون گرد راه از خویش فشاند دریاست
۳نفس مرتاض بود راحله گرمروان
اژدها را چو گلو تنگ بگیرند عصاست
۴ریگ در شیشه ساعت نپذیرد آرام
وای بر آن که درین دایره بی سر و پاست
۵هر که گم کرد درین بادیه خود را، خضرست
هر که گرداند رخ از دیدن خود، قبله نماست
۶ناله سینه مجروح اثرها دارد
زخم چندان که به هم نامده، محراب دعاست
۷دل ازان پیچ وخم زلف عبث می نالد
این کمانی است که چون راست شود تیر قضاست
۸نقش اوضاع جهان مختلف از بینش توست
این نگاری است که چون دست به هم داد حناست
۹کاه اگر از ته دیوار نیاید بیرون
گنه کوتهی جاذبه کاهرباست
۱۰از شفق چهره امید به خون می شوید
چون هلال آن که درین دایره انگشت نماست
۱۱خاطر امن کجا، عالم امکان ز کجا
برگریزان حواس است، نفس تا برجاست
۱۲هر چه گردون سیه کاسه به منت بخشد
خون مرده است به چشم من، اگر آب بقاست
۱۳پیش از آنی که به جرم کم من پردازی
کم ازانم که مرا عذر گنه باید خواست؟
۱۴چشم کوته نظران حلقه بیرون درست
ورنه هر ذره ای آیینه خورشید نماست
۱۵نیست از جانب معشوق حجابی صائب
پرده دیده ما، دیده بی پرده ماست
۱۶