خط سبزی که ز پشت لب جانان برخاست
رگ ابری است که از چشمه حیوان برخاست
۱می کند بس دل پر آبله را شق چو انار
چون به، این گرد کز آن سیب زنخدان برخاست
۲خط پاکی است بر آیینه صفا جوهر را
از رخ او خط مشکین به چه عنوان برخاست؟
۳خاک در کاسه خورشید جهانتاب کند
این غباری که ازان چهره تابان برخاست
۴زان خط سبز کز آن چهره گلرنگ دمید
موی از سبزه بر اندام گلستان برخاست
۵فتنه را عالم پر شور کمر می بندد
مگر از جای خود آن سرو خرامان برخاست؟
۶پیش دریای پر آتش چه نماید شرری؟
لاله افکنده سر از خاک شهیدان برخاست
۷غوطه در چشمه خورشید زند دیده وری
که چو شبنم سبک از گلشن امکان برخاست
۸می شود در صف عشاق علم، جانبازی
که به تعظیم خرامش ز سر جان برخاست
۹رفتن از عالم پرشور به از آمدن است
غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
۱۰برد از سرمه چنان گوشه چشمت آرام
که نفس سوخته از خاک صفاهان برخاست
۱۱تا من از گرمروی بادیه پیما گشتم
از ره کعبه روان خار مغیلان برخاست
۱۲نشد از خون جگر دست و دهانش رنگین
هر که صائب ز سر نعمت الوان برخاست
۱۳