دل پر داغ گلستان سحرخیزان است
نفس سوخته ریحان سحرخیزان است
۱آه سردی که برآرند شب از سینه گرم
شمع کافور شبستان سحرخیزان است
۲دیده از مایده روی زمین دوخته اند
خون دل، نعمت الوان سحرخیزان است
۳سبز چون خضر ز چشم گهرافشان خودند
چشم تر چشمه حیوان سحرخیزان است
۴شب تاریک که در چشم جهان میل کشد
سرمه دیده حیران سحرخیزان است
۵آفتابی که بود ایمن از آسیب زوال
فرش در کلبه ویران سحرخیزان است
۶چمن سبز فلک با همه گلهای نجوم
تازه از دیده گریان سحرخیزان است
۷گوی زرین مه و مهر درین سبز چمن
روز و شب در خم چوگان سحرخیزان است
۸آفتابی که بود چشم و چراغ عالم
خجل از چهره تابان سحرخیزان است
۹چشم دولت که به بیدار دلی مشهور است
نسخه خواب پریشان سحرخیزان است
۱۰خیمه بیرون ز سراپرده سکان زده اند
آسمان مرکز دوران سحرخیزان است
۱۱دل پر آبله و دیده پر قطره اشک
صدف گوهر غلطان سحرخیزان است
۱۲خط کشیدن به دو عالم ز خداجوییها
مد بسم الله دیوان سحرخیزان است
۱۳گوشه دل که بود تنگتر از دیده مور
عرصه ملک سلیمان سحرخیزان است
۱۴لیلت القدر جهان دارد اگر صبحدمی
چهره تازه خندان سحرخیزان است
۱۵هر چراغی که کند خیره نظر را نورش
روشن از سینه سوزان سحرخیزان است
۱۶حاصل هر دو جهان را به فقیری دادن
ریزش سهلی از احسان سحرخیزان است
۱۷آبشان گرچه بود خون جگر، نان لب خشک
عالمی ریزه خور خوان سحرخیزان است
۱۸مشو از اس دل نازک ایشان غافل
که اثر گوش به افغان سحرخیزان است
۱۹خامش از شکوه چرخند که همچون خاتم
گردش چرخ به فرمان سحرخیزان است
۲۰نیست ممکن که گذارند به بستر پهلو
شوق تا سلسله جنبان سحرخیزان است
۲۱چه عجب گر به دعایی دل شب یاد کنند
صائب از حلقه بگوشان سحرخیزان است
۲۲