رگ جانها به دم تیغ عدم پیوسته است
زود بر باد رود هر چه به دم پیوسته است
۱استواری طمع از عمر سبکسیر مدار
کز دو سر، رشته جانها به عدم پیوسته است
۲چون قلم گرچه جدا گشته مرا بند از بند
شکرلله که دم من به قدم پیوسته است
۳نسبت آهوی رم کرده و صحرا دارد
گر به ظاهر تن و جان هر دو به هم پیوسته است
۴بر مدار از قدم تیغ شهادت سر خویش
کاین رگ ابر به دریای کرم پیوسته است
۵هست با ناوک مژگان تو زور دو کمان
تا دو ابروی بلند تو به هم پیوسته است
۶آه شیرازه جمعیت اوراق دل است
که صف آرایی لشکر به علم پیوسته است
۷نشود یک جهان را در و دیوار حجاب
هر کجا هست برهمن به صنم پیوسته است
۸چون کنم فکر رهایی، که مرا بر پیکر
داغ چون حلقه زنجیر به هم پیوسته است
۹نیست ممکن که رود چین ز جبینش صائب
هر که چون سکه به دینار و درم پیوسته است
۱۰