هر طرف روی نهی باده جان ریخته است
این چه فیض است که در دیر مغان ریخته است
۱هر کجا فاخته ای هست درین سبز چمن
بال در جستن آن سرو روان ریخته است
۲سهل مشمار عدو را که مکرر در رزم
دهن تیغ من از آب روان ریخته است
۳نخل شمع است خزان دیده و از یکرنگی
بال پروانه چو اوراق خزان ریخته است
۴در بیابان طلب راهبری حاجت نیست
گوهر آبله چون ریگ روان ریخته است
۵غم خود خور تو که در کلبه ما بی برگان
برگ عیش است که چون برگ خزان ریخته است
۶نگرانم که چسان پای گذارم به زمین
بس که هر سو دل و چشم نگران ریخته است
۷هیچ جا نیست که در خاک نباشد تیغی
بس که بر روی زمین تیغ زبان ریخته است
۸چون به دامن نکشم پای، که در دامن خاک
هر جا پای نهی شیره جان ریخته است
۹تا تو شیرازه اش از طول امل می سازی
دفتر عمر چو اوراق خزان ریخته است
۱۰صفحه خاک سراسر شکرستان شده است
کلک صائب شکر از بس ز بیان ریخته است
۱۱