آن که در جام خضر آب بقا ریخته است
به لب تشنه ما زهر فنا ریخته است
۱ما نه امروز کبابیم، که معمار ازل
رنگ افلاک ز خاکستر ما ریخته است
۲طفلی و سنگ و گهر در نظرت یکسان است
تو چه دانی که درین خاک چها ریخته است!
۳نیست پرواز به بال دگران شیوه من
ورنه در سایه من بال هما ریخته است
۴خاک را دست به افسردن این آتش نیست
خون عشاق عیان است کجا ریخته است
۵ما نه آنیم که بر برگ بلرزیم چو بید
بارها دامن گل از کف ما ریخته است
۶صائب از چشمه آیینه کجا گیرد آب؟
آن که در شوره زمین آب بقا ریخته است
۷