که به سیب ذقنش چشم هوس دوخته است؟
که سهیل (از) عرق شرم برافروخته است
۱چون ز آتشکده دل به سلامت گذرد؟
آن که از پرتو مهتاب رخش سوخته است
۲ما چو طاوس ز بال وپر خود در دامیم
دام زلف تو چه صد چشم به ما دوخته است؟
۳ترتیب کرد مرا عشق و به جایی نرسید
ابر نیسان چه کند، دانه ما سوخته است
۴خنده صبح به فانوس تجلی دارد
تا ز شمع رخت آیینه برافروخته است
۵در زبان آوری خانه ما حرفی نیست
نه چو طوطی سخن از آینه آموخته است
۶بوسه ای گر نربوده است ز یاقوت لبش
دهن لاله چرا تا به جگر سوخته است؟
۷آتش از خانه همسایه به همسایه فتد
صائب از پهلوی دل درد و غم اندوخته است
۸