نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است
عشق بسیار ازین عیب هنر ساخته است
۱در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما
کبک مستی است که با کوه و کمر ساخته است
۲مطلبی نیست کز آن بحر کرم نتوان یافت
صدف از ساده دلیها به گهر ساخته است
۳کشتی از بحر گهر خیز به خشکی بسته است
طوطیی کز لب لعلش به شکر ساخته است
۴دامن شب مده از دست که این بحر گهر
نفس سوخته را عنبر تر ساخته است
۵می تواند ز بناگوش بتان گلها چید
هر که چون زلف ز هر حلقه نظر ساخته است
۶کیمیایی است قناعت که به شیرین کاری
خاک را در دهن مور شکر ساخته است
۷یک نظر با رخ آن دلبر نوخط چه کند؟
که ز هر حلقه خط، روی دگر ساخته است
۸رفته آرام و قرار از رگ جانها، تا زلف
دست خود حلقه بر آن موی کمر ساخته است
۹نیست پیکان تو از سینه صائب دلگیر
با لب خشک صدف، آب گهر ساخته است
۱۰