شهد در خانه پر روزن زنبور یکی است
شمع هر چند که بسیار بود، نور یکی است
۱غنچه بیهوده سرانگشت نگارین کرده است
ناخن آن کس که زند بر دل ناسور یکی است
۲در محیطی که ز دل نقش دو عالم شوید
آن که از صفحه خاطر نشود دور یکی است
۳سفر از خویش چو کردی، همه جا معراج است
منبر و دار، بر حالت منصور یکی است
۴تا به دریا نرسد سیل، نمی آرامد
پیش ما خانه ویرانه و معمور یکی است
۵الفت آهوی وحشی گرهی بر بادست
شوخ چشمی که نگردد ز نظر دور یکی است
۶ابر رحمت نکند فرق گل و خار از هم
عزت مست درین مجلس و مستور یکی است
۷عشق باری است که در پله برداشتنش
کمر طاقت کوه و کمر مور یکی است
۸خاک گردید و نشد چهره اش از می گلفام
طالع جام من و کاسه طنبور یکی است
۹غرض از ظرف اگر خوردن آب است و طعام
کاسه چوبین من و کاسه فغفور یکی است
۱۰سخن آن است کز او زنده دلی گرم شود
لب افسرده بیانان و لب گور یکی است
۱۱بی بصیرت چه شناسد سخن صائب را؟
تلخ و شیرین به مذاق دل رنجور یکی است
۱۲