ترجمان دل صاحب نظران خاموشی است
حجت ناطق کامل هنران خاموشی است
۱رخنه آفت معموره دل گفتارست
مهر گنجینه روشن گهران خاموشی است
۲خامشی لنگر آرام بود دلها را
کمر وحدت این سیمبران خاموشی است
۳شاهد روشنی دل، نفس سوخته است
سرمه دیده بالغ نظران خاموشی است
۴کف دریای گهرخیز نظر، گفتارست
لنگر کشتی چشم نگران خاموشی است
۵حرف، نخلی است که در شارع عام افتاده است
روزی خاصه بی برگ و بران خاموشی است
۶ذوق گفتار نصیب دگران می باشد
باغ دربسته خونین جگران خاموشی است
۷سیرِ دل بی لب خاموش ندارد پرگار
نقطه مرکز بی پا و سران خاموشی است
۸آنچنان کآینه را پنبه کند پاک از گرد
صیقل سینه روشن گهران خاموشی است
۹چند مشغول توان شد به سخن پردازی؟
صائب آیینه کامل نظران خاموشی است
۱۰