نفس باد بهاران چمن آرای خوشی است
سایه ابر عجب دام تماشای خوشی است
۱نفس گرم طلب کن ز جگرسوختگان
که در احیای دل مرده مسیحای خوشی است
۲کج مکن پیش قدم گردن خود چون مینا
کز دل و چشم ترا ساغر و مینای خوشی است
۳چه زنی قطره به هر سوی، فرو رو در خویش
که درین تنگ صدف گوهر یکتای خوشی است
۴تو بدآموز به صحرا شده ای چون مجنون
ورنه وحشت زده را گوشه دل جای خوشی است
۵اگر از هر دو جهان چشم توانی پوشید
در پریخانه دل آینه سیمای خوشی است
۶وصل هر چند میسر به تمنا نشود
مکن اندیشه دیگر که تمنای خوشی است
۷بوسه ای گر به دو عالم دهد آن جان جهان
از ندامت مکن اندیشه که سودای خوشی است
۸صائب از صحبت خوبان جهان قسمت ما
نیست گر لطف بجا، رنجش بیجای خوشی است
۹