هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است
سربرآور ز گریبان که تماشای خوشی است
۱در گرفته است زمین از نفس گرم بهار
بر جنون زن که عجب دامن صحرای خوشی است
۲اگر از باده کشانی مرو از باغ برون
که گل و سرو عجب ساغر و مینای خوشی است
۳دست در دامن شب زن اگرت دردی هست
که نسیم سحری طرفه مسیحای خوشی است
۴تو ز کوته نظریها شده ای محو چمن
زیر این زنگ، نهان آینه سیمای خوشی است
۵تو بدآموز به هنگامه ظاهر شده ای
ورنه در خلوت دل انجمن آرای خوشی است
۶اگر امنیت خاطر ز جهان می جویی
طالب گوشه دل باش که مأوای خوشی است
۷بی کسیهاست اگر هست کسی در عالم
هست بیجایی اگر زیر فلک جای خوشی است
۸خط مشکین تو سرمشق جنون عجبی است
طاق ابروی تو محراب تماشای خوشی است
۹دانه خال تو نظاره فریب عجبی است
رشته زلف تو شیرازه سودای خوشی است
۱۰می کند گوش گران هرزه درایان را لال
چشم بستن ز جهان، دیده بینای خوشی است
۱۱حرص زر، چشم فروشنده یوسف بسته است
ز آستین دست برون آر که سودای خوشی است
۱۲ای که در راه جنون همسفری می خواهی
مگذر از سلسله زلف که همپای خوشی است
۱۳گرچه صائب به تمنا نتوان یافت وصال
می کنم خوش دل خود را که تمنای خوشی است
۱۴