دیدن تازه خطان شاهد بالغ نظری است
واله آیه رحمت نشدن بی بصری است
۱بر خود از خجلت آن موی میان می پیچد
مور هر چند که مشهور به نازک کمری است
۲ناله من چه کند با تو که شور محشر
کوه تمکین ترا قهقهه کبک دری است
۳چون دل از دامن صحرای جنون بردارم؟
من که هر موج سرابم به نظر بال پری است
۴بر دل من که زبی همنفسی غنچه شده است
نفس سوخته عشق نسیم سحری است
۵همچو خورشید به یک چشم جهان را دیدن
نیست از نقص بصیرت که ز روشن گهری است
۶از بصیرت نبود خرج تماشا گشتن
چشم پوشیدن از اوضاع جهان دیده وری است
۷ساده لوحان حریصش به گره می بندند
گرچه چون ریگ روان خرده جانها سفری است
۸هر کمالی است در اینجا به زوال آبستن
تیغ خود را چو سپر کرد مه نو سپری است
۹نیست ممکن که نلرزد ز شکستن بر خویش
شیشه هر چند که در کارگه شیشه گری است
۱۰این که از شهپر طاوس مگس ران سازند
در زمین سیه هند، گل جلوه گری است
۱۱صائب از داغ غریبی به وطن می سوزد
همچو یعقوب مقیمی که عزیزش سفری است
۱۲