سخن عشق کسی کز لب ما نشنیده است
بوی پیراهن یوسف ز صبا نشنیده است
۱هر که بوی جگر سوخته ما نشنید
بوی ریحان گلستان وفا نشنیده است
۲عاشق و شکوه معشوق، خدا نپسندد!
در شکست از دل ما سنگ صدا نشنیده است
۳ساکن ملک رضا شو، که درین امن آباد
کسی آواز پر تیر قضا نشنیده است
۴خبر مرگ ز بیمار نهان می دارند
چشم او حال پریشان مرا نشنیده است
۵چون پریشان شد ازو مغز جهان حیرانم؟
نکهت پیرهنی را که قبا نشنیده است
۶ماتم زنده جاوید چرا باید داشت؟
هیچ کس نوحه ز خاک شهدا نشنیده است
۷داغ آن نغمه سرایم که درین سبز چمن
بوی پیراهن گل را ز حیا نشنیده است
۸دور گردان وفا نغمه سرایان دارند
لیلی ماست که آواز درا نشنیده است
۹از سری جوی سعادت که ز بی پروایی
خبر سایه اقبال هما نشنیده است
۱۰چه قدر گوش به حرف غرض آلود کند؟
بی نیازی که ز اخلاص دعا نشنیده است
۱۱کی ره بوسه به آن کنج دهن خواهد داد؟
سر گرانی که ز من حرف بجا نشنیده است
۱۲ندهد فرصت گفتار به محتاج، کریم
گوش این طایفه آواز گدا نشنیده است
۱۳غیر آن غمزه که تا کشتن من همراه است
دیگر از تیغ کسی حرف وفا نشنیده است
۱۴آن که از ذکر به مذکور نمی پردازد
از خدا هیچ به جز نام خدا نشنیده است
۱۵دل خاموش من و حرف شکایت، هیهات
کسی از غنچه تصویر صدا نشنیده است
۱۶عشق آسوده ز بی طاقتی عشاق است
قبله ما خبر قبله نما نشنیده است
۱۷گلشن از ناله ما یک جگر خونین است
بلبلی نیست که آوازه ما نشنیده است
۱۸خون خود را به چه امید حلال تو کنم؟
که ز دست تو کسی بوی حنا نشنیده است
۱۹لاله طور تجلی است دل ما صائب
سخن خام کسی از لب ما نشنیده است
۲۰