فلک پیر بسی مرگ جوانان دیده است
این کمان پشت سر تیر فراوان دیده است
۱هر که در بزم می آن چهره خندان دیده است
در دل آتش سوزنده گلستان دیده است
۲لاله زاری شده از داغ، دل پر خونش
تا لب لعل ترا کان بدخشان دیده است
۳بخت خوابیده ز اقبال تو گردد بیدار
صبح در خواب کی آن چهره خندان دیده است؟
۴در برآوردن خط، حسن شتابی دارد
تا چه کوتاهی ازان زلف پریشان دیده است؟
۵موی جوهر به تن آینه از غیرت خاست
تا که گستاخ دگر چهره جانان دیده است؟
۶چه کند موجه شمشیر تغافل با ما؟
لنگر طاقت ما کشتی طوفان دیده است
۷به دو صد چشم نبینند نظرپردازان
آنچه آیینه به یک دیده حیران دیده است
۸شکوه از وضع جهان کار تنک ظرفان است
دیده ما پر ازین خاب پریشان دیده است
۹ای جوان پر به زبردستی خود غره مشو
پل ما پشت سر سیل فراوان دیده است
۱۰نیست از گرمی خورشید قیامت باکش
هر که صائب جگرش داغ عزیزان دیده است
۱۱