مستیِ چشم تو در مرتبه هشیاری است
خوابِ آهونگهان شوختر از بیداری است
۱دوزخ اهل نظر، پاس نگه داشتن است
چه بهشتی است که معشوقه ما بازاری است!
۲راه عشق از خودی توست چنین پست و بلند
اگر از خویش برآیی، همه جا همواری است
۳تا درین دایره ای، خون خور و خاموش نشین
که در آغوش رحم، کار جنین خونخواری است
۴عافیت می طلبی، پای خم از دست مده
که بلاها همه در زیر سر هشیاری است
۵نسبت فقر به هر بی سر و پا نتوان کرد
شال پیچیدن این قوم ز بی دستاری است
۶در کمین است که صیدی نجهد از دامش
غنچه خسبیدن زهاد نه از دینداری است
۷(کار ما نیست سر زلف سخن شانه زدن
اینقدر هست که یک پرده به از بیکاری است!)
۸نسبتش با همه جا و همه کس یکسان است
هر که چون صائب از آیین تکلف عاری است
۹