نیست بر ابرِ بهاران، دیدهٔ پر نم مرا
آبِ باریکِ قناعت میکند خرّم مرا
۱یک سرِ سوزن تعلّق نیست با عالَم مرا
رشته از پا برنیارد رشتهٔ مریم مرا
۲از شمارِ موج آگاهم ز روشنگوهری
چون حباب از کاسهٔ زانوست جام جم مرا
۳دامنِ پاکِ مرا چون خون نگیرد رنگِ گل
چشم بر خورشیدِ تابان است چون شبنم مرا
۴سینهای دارم ز صحرای قیامت پهنتر
نیست ممکن تنگدل سازد غمِ عالم مرا
۵با کمانِ حلقه هیهات است گردد جمع تیر
راست چون گردد نفس با قامتِ پر خم مرا؟
۶نیست از قانونِ حکمت بحث با اهلِ جدل
ورنه نتواند فلاطون، ساختن ملزم مرا
۷با دلِ پر رخنهٔ خود میکنم اظهارِ راز
نیست غیر از چاه در روی زمین محرم مرا
۸کرد فارغبالم از شغلِ خطیرِ سلطنت
چون سلیمان دیو برد از دست اگر خاتم مرا
۹نیست در دنبالِ چشمِ شور عیشِ تلخ را
پردهداری میکند چون کعبه این زمزم مرا
۱۰میزنم مهرِ خموشی بر دهن از آفتاب
تا به کی چون صبح باید داشت پاسِ دم مرا؟
۱۱محضری حاجت ندارد پاکی دامان من
بس بود رخسارِ شرمآلود چون مریم مرا
۱۲گلخن از آیینهٔ من زنگ نتوانست برد
چون تواند کرد سیرِ گلستان خرّم مرا؟
۱۳نیست یک جو خُلد را در دیدهٔ من اعتبار
حسنِ گندمگون برد از راه چون آدم مرا
۱۴ناخنِ الماس باشد چربنرمیهای خصم
میشود ناسور زخم از منتِ مرهم مرا
۱۵قطرهای میسازد از دریا گهر را بینیاز
با قناعت چشمِ احسان نیست از حاتم مرا
۱۶بحرِ بیپایان چه بال و پر گشاید در حباب؟
دل نکرد از گریه خالی حلقهٔ ماتم مرا
۱۷از عزیزانِ جهان هر کس به دولت میرسد
آشنایی میشود از آشنایان کم مرا
۱۸هر قدر صائب شود بنیادِ نخل عمر سست
ریشهٔ طولِ امل در دل شود محکم مرا
۱۹