پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مرا
شمع کافوری است بیداری شبستان مرا
۱بخیه انجم اگر بندد دهان صبح را
می توان کردن رفو چاک گریبان مرا
۲دیده شیران نیستان را دعای جوشن است
نیست پروایی ز اشک گرم مژگان مرا
۳دامن پاکان ندارد احتیاج شستشو
اشک شبنم دیده شورست بستان مرا
۴هر حبابی مهره گل گردد از گرد گناه
بحر رحمت از کرم شوید چو دامان مرا
۵از سیه روزی نیم غمگین که چون موج سراب
شب کند شیرازه، اوراق پریشان مرا
۶صائب از اندیشه سامان دل من فارغ است
آن که سر داده است، خواهد داد سامان مرا
۷