چشم بر خورشید تابان نیست ویران مرا
کرم شب تابی برافروزد شبستان مرا
۱در زمین پاک من ریگ روان حرص نیست
تازه می سازد رگ تاکی گلستان مرا
۲حیرت دیدار، قفل خانه چشم من است
نیست امید گشایش چشم حیران مرا
۳زیر بار منت ابر بهاران نیستم
زهره شیران دهد آب نیستان مرا
۴در محیط عشق دارم چون صدف صد خانه خواه
سر فرو ناید به صحرا ابر نیسان مرا
۵از فروغ شمع ایمن سنگ اطلس پوش شد
داغ نومیدی نخواهد سوختن جان مرا
۶می رود صد جا دل از آشفتگی، زلفی کجاست
تا کند شیرازه اوراق پریشان مرا؟
۷بارها دامن ز چنگ برق بیرون کرده ام
خار نتواند گرفتن طرف دامان مرا
۸تاک اگر دست حمایت برنیارد ز آستین
کیست کز دست فلک گیرد گریبان مرا؟
۹تا قیامت صائب از دریوزه گردد بی نیاز
ابر اگر در خواب بیند چشم گریان مرا
۱۰