برگ کاهی نیست کشت نابسامان مرا
خوشه از اشک پشیمانی است دهقان مرا
۱هست از روز ازل با پیچ و تاب آمیزشی
چون میان نازک خوبان، رگ جان مرا
۲مزرع امید من از سیر چشمی تازه روست
شبنمی سیراب دارد باغ و بستان مرا
۳دیده آیینه از نقش پریشان سیر شد
نیست سیری از تماشا چشم حیران مرا
۴فکر شورانگیز من دیوانگی می آورد
هست زنجیر جنون شیرازه دیوان مرا
۵بر دل آزاده من فکر مهمان بار نیست
از دل خود روزی آماده است مهمان مرا
۶نامه ناشسته نتوان یافت در دیوان حشر
گر بیفشارند روز حشر دامان مرا
۷نیست بی داغ جنون صائب دل غم دیده ام
هیچ کس بی گل ندارد یاد، بستان مرا
۸