به آسمان نرسد هر که خاک پای تو نیست
فرو رود به زمین هر که در هوای تو نیست
۱مگر تو خود به خموشی ثنای خودگویی
وگرنه هیچ زبان در خور ثنای تو نیست
۲شکوه بحر چه سازد به تنگنای حباب؟
سپهر بیسروپا ظرف کبریای تو نیست
۳سپرد جا به تو هر کس ز بزم بیرون رفت
تویی به جای همه، هیچ کس به جای تو نیست
۴کدام گهر سیراب بحر و کان را همت؟
که چشمهٔ عرق از خجلت صفای تو نیست
۵شکر به زاغ فرسنی و استخوان به هما
چه رمزها که نهان در کف عطای تو نیست
۶مگر ز نعمت دیدار سیر چشم شود
وگرنه هر دو جهان در خور گدای تو نیست
۷مگر قبول تو آبی به روی کار آرد
وگرنه بندگی چون منی سزای تو نیست
۸بساز از دل سنگین خویش آینهای
که هیچ آینه را طاقت لقای تو نیست
۹جواب آن غزل است این که گفت مرشد روم
چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
۱۰