همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست
گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست
۱بس است سوختگان را اشاره ای، که شود
به یک پیاله گل صد هزار بلبل مست
۲مشو ز پیر خرابات دور در هر حال
که تیر تاز کمان شد جدا، به خاک نشست
۳چها کند به سبوی شکسته بسته من
میی که شیشه افلاک را به زور شکست
۴نشاط یکشبه دهر را غنیمت دان
که می رود چو حنا این نگار دست به دست
۵میان شیشه و سنگ است خصمی دیرین
دل مرا و ترا چون توان به هم پیوست؟
۶کسی ز سیر مقامات کام دل برداشت
که همچو نی کمر خویش در دمیدن بست
۷چو دوختی ز جهان چشم، فکر رزق مکن
که باز بسته نظر را دهند طعمه به دست
۸همیشه بر سر چشم جهان بود جایش
توند آن که چو ابرو به هم دو مصرع است
۹کند درست به حرفی شکسته ما را
کسی که توبه ما را به یک اشاره شکست
۱۰کراست زهره دم از سرکشی زند با من؟
که پیش سیل بود قصرهای عالی پست
۱۱مکن به خانه گل روزگار خود ضایع
ترا که دست به تعمیر خانه دل هست
۱۲درین چمن دل هر کس که صاف شد صائب
به آفتاب چو شبنم رسید دست به دست
۱۳