نبرده رعشه پیری ترا ز فرمان دست
ز هر چه از تو جدا می شود بیفشان دست
۱اگر ز خرده جان چشم روشنی داری
مدار سوختگان را ز طرف دامان دست
۲اگر به دامان مطلب نمی رسد دستم
خوشم که نیست مرا کوته از گریبان دست
۳ازان سفید بود روی صبحدم که نزد
به غیر دامن شبها به هیچ دامان دست
۴ز اختیار برون است بیقراری من
که رعشه را نتواند نمود پنهان دست
۵مکن چو غنچه گره، خرده زری که تراست
که از گرفتگی آید برون به احسان دست
۶چه سود نعمت بسیار، بی نصیبان را؟
که آورد ز دل بحر خشک مرجان دست
۷ز کار بسته خود وا نمی کند گرهی
اگر چه هست سراپای سرو بستان دست
۸بود ز داغ عزیزان سیاه روز مدام
نشوید آن که درین نشأه ز آب حیوان دست
۹ز خوشه های گره، همچنان گرانبارم
چو تاک اگر چه مرا هست صد هزاران دست
۱۰اگر نه شمع ازان روی آتشین داغ است
ز اشک چون همه شب می گزد به دندان دست؟
۱۱دعا به پرده شب زود مستجاب شود
مکش چو شانه ازان زلف عنبرافشان دست
۱۲چو لاله سر زند از خاک سرخ رو صائب
به آب تیغ، شهیدی که شست از جان دست
۱۳