بلای مردم آزاده، لاف یکتایی است
اگر به سرو شکستی رسد ز رعنایی است
۱ازان زمان که مرا عشق برگرفت از خاک
چو گردباد مدارم به دشت پیمایی است
۲ز آسیای فلک آب را که می بندد؟
ز سیر و دور نماند سری که سودایی است
۳غبار وحشت من گرچه لامکان سیرست
هنوز در دل من آرزوی تنهایی است
۴دل رمیده گل از روزگار می چیند
نشاط روی زمین از غزال صحرایی است
۵به نور عشق مگر چشم دل گشاده شود
وگرنه دیده ظاهر، حجاب بینایی است
۶به زور عجز توان گوشمال گردون داد
که پشت سر تو سرپنجه توانایی است
۷نظر به شاخ بلندست مرغ وحشی را
تلاش دار کند هر سری که سودایی است
۸اگرچه صبح قیامت دمید ازان خط سبز
همان دو چشم تو مشغول باده پیمایی است
۹به دور حسن تو فرمان قتل عاشق شد
وگرنه خط، رقم رخصت تماشایی است
۱۰ترا به وعده تقاضا که می تواند کرد؟
عنان سیل سبکرو به دست خودرایی است
۱۱رخ لطیف ترا بی نقاب نتوان دید
تو چون به پرده روی صرفه تماشایی است
۱۲نظر به قامت او، رایتی است خوابیده
اگرچه سرو گلستان علم به رعنایی است
۱۳به کنه راز خموشی کجا رسی صائب؟
که همچو خامه، مدارت به صفحه آرایی است
۱۴