به غیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
جهان و هر چه در او هست، واگذاشتنی است
۱نظر به هر چه گشایی درین فسوس آباد
دریغ و درد بر اطراف او نگاشتنی است
۲چه بسته ای به زمین و زمان دل خود را؟
گذشتنی است زمان و زمین گذاشتنی است
۳ترا به خاک زند هر چه را برافرازی
به غیر رایت آهی که برفراشتنی است
۴همین سرشک ندامت بود دل شبها
درین زمین سیه، دانه ای که کاشتنی است
۵به شکر این که ترا چشم دل گشاده شده است
به هر چه هست، ز عبرت نظر گماشتنی است
۶کسی که درد دلش را فشرده، می داند
که درد نامه صائب به خون نگاشتنی است
۷اگر به خون ننویسی، به آب زر بنویس
که عزت سخن اهل درد، داشتنی است
۸