فضای دشت ز خونین دلان گلستانی است
ز خود برآ که عجب دامن بیابانی است
۱گشاده باش، جهان را شکفته گر خواهی
که بر گشاده دلان چرخ روی خندانی است
۲ز خود برآ که چو گردید راهرو بی برگ
به چشم رهزن بیرحم، تیغ عریانی است
۳به عقل هر که هوا را کند مسخر خود
اگر چه مور بو، پیش ما سلیمانی است
۴که در قلمرو توحید در شمار آید؟
که نه سپهر درین حلقه سبحه گردانی است
۵مراست چشم رهایی ز بحر خونخواری
که هر حباب در او پرده دار طوفانی است
۶نهان به زیر سیاهی ز تیره بختی ماست
وگرنه داغ جنون آفتاب تابانی است
۷به چشم توست ز سرگشتگی فلک گردان
وگرنه دایره چرخ، چشم حیرانی است
۸سراغ یوسف مصری ز ناتوانان جوی
که چشم های فرو رفته، چاه کنعانی است
۹وجود عشق درین خاکدان پر وحشت
چو آتشی است که در دامن بیابانی است
۱۰خوش است رشته به قرب گهر، ازین غافل
که در گسستن او تیز کرده دندانی است
۱۱شکایت از تو ستمگر کجا برم، که نهان
ز سایه سر زلف تو کافرستانی است
۱۲ز تنگنای جهان نیست شکوه صائب را
که چشم مور به نازک خیال، میدانی است
۱۳