سفر نکردن ازان کشور از گرانجانی است
که مرگی دل و قحط غذای روحانی است
۱لب محیط به بانگ بلند می گوید
برهنه شو که گهر مزد دست عریانی است
۲سفر خوش است که بی اختیار روی دهد
سپند، منتظر آتش از گرانجانی است
۳به نان خشک قناعت نمی توان کردن
چه نعمتی است که افلاک سر که پیشانی است!
۴ز آرمیدگی ظاهرم فریب مخور
اگر چه ساکن شهرم، دلم بیابانی است
۵ز جوش وحش چه غوغاست بر سر مجنون؟
اگر نه داغ جنون خاتم سلیمانی است
۶همیشه آب به چشم پیاله می گردد
جبین پیر خرابات بس که نورانی است
۷دلی که از سخن تازه شد جوان، داند
که سبزی پر طوطی، گل سخندانی است
۸جواب آن غزل است این که نقد حیدر گفت
ازو چه شکوه کنم، عالم پریشانی است
۹