ز اشک، دیده تاریک شمع نورانی است
دهان پسته پر از خون دل ز خندانی است
۱به آب تیغ توان شست تا ز هستی دست
به آب خضر تسلی شدن گرانجانی است
۲بود ز آب و زمین بی نیاز، حاصل ما
که تخم مردم آزاده، دامن افشانی است
۳همان به دیدن روی تو می پرد چشمم
ز حسن، بهره آیینه گرچه حیرانی است
۴ز پرده سوزی عصمت بود زلیخا خوار
عزیز گشتن یوسف ز پاکدامانی است
۵ز چین ابروی دلدار نیستم نومید
که نوبهار در آغاز، غنچه پیشانی است
۶مرا چگونه جلای وطن کند دلگیر؟
که در صدف، گهرم بی صدف ز غلطانی است
۷اگرچه دورم ازان آستان، نیم دلگیر
که از خیال تو دل در بهشت روحانی است
۸مرا به صحبت همجنس رهنما گردید!
که مومیایی این دلشکسته، انسانی است
۹اگرچه نیست مرا بهره ای ز جمعیت
به این خوشم که دل ایمن از پریشانی است
۱۰ز انتظار به چشمم سیه شده است جهان
علاج دیده من سرمه سلیمانی است
۱۱لباس عافیتی هست اگر درین عالم
که دست خار ازان کوته است، عریانی
۱۲مرا ز هوش لب نوخطان برد صائب
سیاه مستی من زین شراب ریحانی است
۱۳