کجا مرا می گلگون دماغ تازه کند
که تخم سوخته را ابر داغ تازه کن
۱کجاست سوختگان را دماغ خودسازی
به ناخن دگران لاله داغ تازه کند
۲درین بهار که صد جامه خار گردانید
نشد که جامه خودسروباغ تازه کند
۳دماغ سافی ما می خورد ز جیحون آب
مگر به خون جگر، دل دماغ تازه کند
۴ز خط سیه نشودروز آتشین رویی
که داغ کهنه ما را به داغ تازه کند
۵دلی که داغ نهان نیست مجلس افروزش
دماغ خود به کدامین ایاغ تازه کند
۶ز داغ سینه من آب وتاب دیگر یافت
که تازه رویی گل جان باغ تازه کند
۷درین صحیفه من آن خامه سیه روزم
که مغز خشک به دودچراغ تازه کند
۸دمی که صائب ازوبوی صدق می آید
چوباد صبح جهان را دماغ تازه کند
۹