در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است
نفس شمرده زدن نیز بادپیمایی است
۱حضور، لازم عشق خدایی افتاده است
بود همیشه پریشان دلی که هر جایی است
۲به خون خویش سرانجام می دهد محضر
سیه دلی که چو طاوس در خودآرایی است
۳ز خانه صورت دیوار می جهد بیرون
به محفلی که مرا دعوی شکیبایی است
۴کدام ظاهر و باطن موافق است به هم؟
دلش ز سنگ بود گر سپهر مینایی است
۵ز چاه روی به بازار می کند یوسف
ز خلق روی نهفتن تلاش رسوایی است
۶درون سینه کند سیر، بر مجنون را
ز بیقراری وحشت دلی که صحرایی است
۷فغان که مردم کوته نظر نمی دانند
که بستن نظر از عیب خلق بینایی است
۸کجا ز سیلی خط هوشیار خواهد شد؟
چنین که چشم تو مشغول باده پیمایی است
۹ز خط و زلف کند حلقه های چشم ایجاد
ز بس که عارض او تشنه تماشایی است
۱۰بهار عالم ایجاد نیست غیر سخن
که سبزی پر طوطی ز فیض گویایی است
۱۱درین جهان چو دوزخ اگر بهشتی هست
که می توان نفسی راست کرد، تنهایی است
۱۲تو از گرانی خود می کشی تعب صائب
ز خار، باد صبا ایمن از سبکپایی است
۱۳