شود ز داغ دل عاشقان خسته درست
که آفتاب کند ماه را شکسته درست
۱مدار چشم ترحم ز چرخ سنگین دل
که هیچ دانه ازین آسیا نجسته درست
۲اگر ز عشق دلت آب شد مشو نومید
که از گداز شود شیشه شکسته درست
۳مباش تند که نقش نگین ز همواری
درین قلمرو پر شور و شر نشسته درست
۴سبوی باده ز بحر غم آورد بیرون
دل شکسته ما را به دست بسته درست
۵شکسته باش که کردند سنگبارانش
به جرم این که برآمد ز پوست پسته درست
۶هزار کوزه دهد چرخ کاسه گر سامان
کز آن میان نبود هیچ کوزه دسته درست
۷نمانده است ز بس از شکستگی اثری
صدا برآید از کاسه شکسته درست
۸مریز رنگ اقامت درین رباط دو در
که وقت کوچ رسیده است نانشسته درست
۹مباش ایمن ازین چرخ چنبری صائب
که هیچ گوی ز چوگان او نجسته درست
۱۰