ز خط غبار بر آن لعل آتشین ننشست
ز برق حسن، سیاهی بر این نگین ننشست
۱به گرد راه تو بیباک، چشم بد مرساد!
که همچو گرد یتیمی به هر جبین ننشست
۲به محفل تو کسی داد بیقراری داد
که تا نسوخت چو پروانه، بر زمین ننشست
۳ز ترکتاز قیامت نکرد قامت راست
به هیچ سینه غبار غم این چنین ننشست
۴چه نقش دید ندانم دل رمیده من؟
که یک نفس به نگین خانه، این نگین ننشست
۵حدیث کوه غم عاشقان نسیم صباست
ترا که قطره شبنم به یاسمین ننشست
۶نماند بوته خاری جهان امکان را
که بر امید تو صیاد در کمین ننشست
۷چنین که سنگ ملامت نشست بر سر من
به تاج پادشهان گوهر این چنین ننشست
۸قدم ز غمکده اختیار بیرون نه
که در بهشت رضا هیچ کس غمین ننشست
۹به نوشخند قناعت کجا شوی خرسند؟
ترا که حرص به صد خانه انگبین ننشست
۱۰چو زلف و خط کس ازان روی کامیاب نشد
به دور حسن تو نقش کسی چنین ننشست
۱۱دلم به حلقه زلف تو تا نظر انداخت
دگر به هیچ نگین خانه، این نگین ننشست
۱۲همین نه روز من از خط سیاه شد صائب
که نقش یار هم از خط عنبرین ننشست
۱۳