ز اضطراب دل آن زلف تابدار شکست
ز خامکاری این میوه شاخسار شکست
۱ادب گزین که چو منصور هر که شوخی کرد
ادیب عشق سرش را به چوب دار شکست
۲چو غنچه هر که به لخت جگر قناعت کرد
کلاه گوشه تواند به روزگار شکست
۳نفس ز سینه من زخمدار می آید
که اشک در جگرم تیغ آبدار شکست
۴سپند آتشم از جوش خون گل، که مباد
فتد به بیضه بلبل درین بهار، شکست
۵به اشک تاک بشویید زخمهای مرا
که شیشه بر سر من خشکی خمار شکست
۶چنان ز شوکت حسن تو انجمن شد تنگ
که شمع را مژه در چشم اشکبار شکست
۷دلم شکست ز گرد ملال، طالع بین
که آبگینه ز سنگینی غبار شکست
۸که دیده است ظفر از شکستگان باشد؟
خزان چهره من رنگ نوبهار شکست
۹ز اضطراب دل ایمن چسان شوم صائب؟
که شیشه در بغل من هزار بار شکست
۱۰