مپوش چشم ز رخسار همچو جنت دوست
که نور چشم فزاید صفای طلعت دوست
۱به سیم قلب خریده است ماه کنعان را
کسی که هر دو جهان را دهد به قیمت دوست
۲نهال عمر ابد با کمال رعنایی
گل پیاده نماید، نظر به قامت دوست
۳ازان به خاک برابر نموده ام خود را
که خاکسار نوازست ابر رحمت دوست
۴کمر به خدمت من بسته اند عالمیان
ازان زمان که کمربسته ام به خدمت دوست
۵چو خون مرده نیاید به کار زنده دلان
شبی که زنده ندارند در محبت دوست
۶چرا ز دامن صحرا به حی روم صائب؟
مرا که نیست چو مجنون دماغ صحبت دوست
۷