ز عشق در اگر نور آشنایی هست
به زیر خاک هم امید روشنایی هست
۱حریم وصل محال است بی قریب بود
که هر کجا که بود عید، روستایی هست
۲چه گل ز دیدن صیاد می توانی چید؟
ترا که در قفس اندیشه رهایی هست
۳ز داغ عشق مکش سر، که خانه دل را
به قدر روزنه داغ، روشنایی هست
۴عنایتی است که بند قبا گشایی خود
وگرنه دست مرا در گرهگشایی هست
۵همین زیادتی زلف و خط و خال بود
میانه تو و خورشید اگر جدایی هست
۶چه نعمتی است که تن پروران نمی دانند
که عیش روی زمین در برهنه پایی هست
۷شکستگی نشود در وجود پا بر جای
در آن دیار که امید مومیایی هست
۸ببر ز هر دو جهان چون مجردان صائب
اگر به عشق ترا ذوق آشنایی هست
۹