دل از مشاهده آن خط سیاه شکست
فغان که پشت مرا گرد این سپاه شکست
۱زمانه چون ورق انتخاب از صد فرد
ترا ز جمع بتان گوشه کلاه شکست
۲نفس ز سینه من زخمدار می آید
ز بس که در دل مجروح تیر آه شکست
۳شکسته دل ما می شود ز عشق درست
که آفتاب تواند خمار ماه شکست
۴همان چو می شدم از شیشه شکسته روان
اگر چه آبله صد شیشه ام به راه شکست
۵به پرتوی که ز خورشید عاریت گیرند
چو ماه نو نتوان گوشه کلاه شکست
۶دل درستی اگر هست آفرینش را
همان دل است که از خجلت گناه شکست
۷هنوز حسن به شوخی نبسته بود کمر
که چشم من به میان دامن نگاه شکست
۸شکست شهپر پرواز یک جهان دل را
ستمگری که ترا گوشه کلاه شکست
۹حضور عاشق یکرنگ را غنیمت دان
که رنگ کاهربا را فراق کاه شکست
۱۰ز مومیایی توفیق نیستم نومید
که همچو سنگ نشان پای من به راه شکست
۱۱امان نداد کسادی که سر برون آریم
بهای یوسف ما در حریم چاه شکست
۱۲به مومیایی خورشید کسی درست شود؟
ز شرم حسن تو زینسان که رنگ ماه شکست
۱۳دلیر بر صف افتادگان چو برق متاز
که رنگ بر رخ آتش ازین گیاه شکست
۱۴کجا درست برآید سبوی ما صائب؟
ز چشمه ای که مکرر سبوی ماه شکست
۱۵