کسی که بوی شراب از کدو تواند شست
ز کاسه سر خود آرزو تواند شست
۱ز دست بسته، گره گر گشاده می گردد
مرا غبار غم از دل سبو تواند شست
۲سیاهی از دل شب، دیدنش برد چون شمع
به آب دیده خود هر که رو تواند شست
۳رسد به دامن خورشید دست آن شبنم
که دل ز عالم پر رنگ و بو تواند شست
۴ترا احاطه نکرده است آنچنان غفلت
که گرد خواب ز رویت وضو تواند شست
۵مرا ز طبع روان هم گشاده گردد دل
ز سبزه زنگ اگر آب جو تواند شست
۶دل و زبان منافق یکی شود با هم
به هر دو دست اگر گربه رو تواند شست
۷برون ز طبع کهنسال، حرص را نبرد
اگر چه شیب، سیاهی ز مو تواند شست
۸درین بساط به جز شربت شهادت نیست
میی که تلخ مرگ از گلو تواند شست
۹به حرف و صوت نگردد ز زنگ آینه پاک
چه غم ز خاطر من گفتگو تواند شست؟
۱۰اگر چه گریه من شست نقش از دل سنگ
نشد که از دل من آرزو تواند شست
۱۱نشد ز گریه دلم را گشایشی صائب
به اشک، شمع چه زردی ز رو تواند شست؟
۱۲