به غیر خشم که در خوردنش وبالی نیست
درین بساط دگر روزی حلالی نیست
۱به نور زنده دلی دار خانه را روشن
که آفتاب دل زنده را زوالی نیست
۲نه از خدا و نه از خلق شرم خواهی داشت
ترا که در گنه از خویش انفعالی نیست
۳کلید قفل لئیمان بود زبان سؤال
وگرنه ز اهل کرم حاجت سؤالی نیست
۴به خوردن دل خود همچو ماه قانع شو
که در بساط فلک، روزی حلالی نیست
۵هزار عقده فزون است سرو را در دل
فسانه ای است که آزاده را ملالی نیست
۶به غیر زهره شیران که آب گردیده است
به راه عشق دگر چشمه زلالی نیست
۷توان ز تربت مجنون شنید جوش نشاط
حضور مردم دیوانه را زوالی نیست
۸ز فکر مرغ چمن نیست غنچه فارغبال
سری که بر سر زانوست، بی خیالی نیست
۹نوشته اند برات مرا به میکده ای
که آب در جگر تشنه سفالی نیست
۱۰مشو چو ماه تمام از شکست خود غافل
که غیر نقص درین انجمن کمالی نیست
۱۱به داغ عشق اگر سینه را نسوخته ای
در آسمان تو خورشید بی زوالی نیست
۱۲دل رحیم ندارند غنچه ها صائب
در آن ریاض که مرغ شکسته بالی نیست
۱۳