شب فراق ز روز حساب خالی نیست
که از بیاض، سواد کتاب خالی نیست
۱نظر به هر چه کنم تازه می شود داغم
که هیچ ذره ازان آفتاب خالی نیست
۲به چشم کم منگر، هیچ خاکساری را
که هیچ روزن ازان ماهتاب خالی نیست
۳چو موج مگذر از این بحر سرسری زنهار
که چون صدف ز گهر یک حباب خالی نیست
۴دوانده در همه جا ریشه بیقراری عشق
که نبض سنگ هم از اضطراب خالی نیست
۵ز من گشودن لب چون صدف نمی آید
وگرنه ابر مروت ز آب خالی نیست
۶زبان لاف بود لازم تهیدستی
زمین شور ز موج سراب خالی نیست
۷مگر به فکر سواری است آن سبک جولان؟
که هیچ ملک دل از انقلاب خالی نیست
۸همین نه موی میان تراست این خم و پیچ
که هیچ موی تو از پیچ و تاب خالی نیست
۹ز گل تهی نشود بوستان دربسته
ز حسن، پرده شرم و حجاب خالی نیست
۱۰نمی توان دل بی داغ یافت در عالم
که از سیاهی جغد این خراب خالی نیست
۱۱ز قرب و بعد شود کار سالکان دشوار
وگرنه هیچ زمینی ز آب خالی نیست
۱۲به اشک تلخ ازان گلعذار قانع شو
که گل نهفته چو گردد گلاب خالی نیست
۱۳ز پست فطرتی از فیض عشق محرومی
وگرنه کوه بلند از عقاب خالی نیست
۱۴سؤال ماست کز آن لب نمی رسد به جواب
وگرنه هیچ سؤال از جو خالی نیست
۱۵هنوز ازان لب نوخط توان به کام رسید
ز نشأه این می پا در رکاب خالی نیست
۱۶ز هر چه چشم توان آب داد مغتنم است
چه قحط حسن شود آفتاب خالی نیست
۱۷صواب محض بود رزق خامشان صواب
که گفتگو ز خطا و صواب خالی نیست
۱۸