زمین چو ریگ روان است بر جناح سفر
در او فشردن پای ثبات ممکن نیست
۱به داغ عشق در اینجا اگر نسوخته ای
ز آفتاب قیامت نجات ممکن نیست
۲ز فکر تشنه لبان خضر آب سیر نخورد
وگرنه سیری از آب حیات ممکن نیست
۳ز شرم آن لب شیرین اگر نگردد آب
به چوب بستن دست نبات ممکن نیست
۴به زور، روی دل از دل نمی توان گرداند
به دوستان، عدم التفات ممکن نیست
۵چگونه قطره تواند محیط دریا شد؟
ز راه فکر رسیدن به ذات ممکن نیست
۶مگر وسیله شود خط عنبرین، ورنه
به مهر خال رساندن برات ممکن نیست
۷مکن تلاش رهایی ز زلف او صائب
که از کمند خدایی نجات ممکن نیست
۸خلاصی دل ما از جهات ممکن نیست
به زور نقش ز ششدر نجات ممکن نیست
۹بلاست عاشقی نوخطان چار ابرو
ز چار موجه دریا نجات ممکن نیست
۱۰