در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را
کهنه کردی در ورق گردانی این سی پاره را
۱جوهر دل شد عیان از گرم و سرد روزگار
آب و آتش ذوالفقاری کرد این انگاره را
۲اهل دل را گفتگوی عشق آب زندگی است
نیست نقلی به ز اخگر مرغ آتشخواره را
۳دل نهاد درد تا بودم، فراغت داشتم
چاره جویی کرد سرگردان من بیچاره را
۴من که در صحرای خودکامی سراسر می روم
چون توانم جمع کردن این دل صد پاره را؟
۵عشرت روی زمین بسته است در آرام دل
خواب طفلان لنگر تمکین بود گهواره را
۶گر دل خود زنده خواهی خاکساری پیشه کن
به ز خاکستر لباسی نیست آتشپاره را
۷گوشه چشمی اگر صائب به حال من کنند
سرمه می سازم ز برق تیشه سنگ خاره را
۸