عشق است که اکسیر بقا خاک در اوست
از هر دو جهان سیر شدن ماحضر اوست
۱عشق است همایی که سعادت نظر اوست
افشاندن بال از دو جهان بال و پر اوت
۲هر چند ندارد صدف آن گوهر نایاب
هر دل که شود آب، محیط گهر اوست
۳هر چند که در رخنه دل گوشه نشین است
گردون یکی از حلقه به گوشان در اوست
۴هر چند که چون سرو روان میوه ندارد
امید جهان سایه نشین شجر اوست
۵هر چند که دل قطره خونی است ازین بحر
سرسبزی افلاک ز آب گهر اوست
۶دستی که در آغوش هوس حلقه نگردد
گستاخ تر از زلف به موی کمر اوست
۷از سینه هر کس شنوی ناله زاری
از خویش برون آی که آواز در اوست
۸بی عشق، دل از هر دو جهان سرد نگردد
این فیض ز تأثیر نسیم سحر اوست
۹از حوصله هر دو جهان، گرد برآرد
این نشأه که در ساغر اول نظر اوست
۱۰مویی که شود سلسله گردن شیران
در حلقه زنار میانان کمر اوست
۱۱هر تار ز پیراهن فانوس کمندی است
گستاخی پروانه نه از بال و پر اوست
۱۲در بیخودی آویز که در عالم هستی
سود دو جهان در سفر بی خطر اوست
۱۳صائب خبر یوسف گم کرده خود را
از بی خبری پرس که صاحب خبر اوست
۱۴