یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است
در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است
۱مغرور از آنی که چو خود عربدهجویی
تیغ ستم از دست نگاهت نگرفته است
۲زان خنده زنی بر من بی برگ که هرگز
آتش نفسی نبض گیاهت نگرفته است
۳در باغ جهان شاخ گلی نیست که صد دست
سرمشق شکستن ز کلاهت نگرفته است
۴چشم سیهی نیست که خواباندن شمشیر
تعلیم ز مژگان سیاهت نگرفته است
۵سیب ذقنی نیست درین باغ که صد بار
گلگونه رنگ از رخ ماهت نگرفته است
۶آخر که رسد در تو، که دلهای سبکسیر
دامن به سبکدستی آهت نگرفته است
۷رحمی به سیه روزی ما سوختگان کن
تا زنگ خط آیینه ماهت نگرفته است
۸برگرد به میخانه ازین توبه ناقص
تا پیر خرابات به راهت نگرفته است!
۹آن کس که زند خنده به بیهوشی صائب
پیمانهای از دست نگاهت نگرفته است
۱۰