زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است
زان سیب ذقن قسمت ما دست گزیده است
۱ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است
۲چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای
هر سوخته جانی که عقیق تو مکیده است
۳شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن
این قطره خون از سر تیغ که چکیده است؟
۴ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیده است
۵در عهد سبکدستی آن غمزه خونریز
شمشیر تو آسوده تر از راه بریده است
۶تیغ تو چو خون در رگ و در ریشه جان رفت
فولاد سبکسیرتر از آب که دیده است؟
۷عمری است خبر از دل و دلدار ندارم
با شیشه پریزاد من از دست پریده است!
۸صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود؟
هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است
۹