زین نقطه بود گردش پرگار فلکها
هر چند که ما را ز سویدا خبری نیست
۱این خواب پریشان گل پوشیدن چشم است
بیدار دلان را ز تمنا خبری نیست
۲در عالم باطن نرسد زاهد بی مغز
کف را ز نهانخانه دریا خبری نیست
۳در گوشه دلتنگی ما گوشه نشینان
از جبهه واکرده صحرا خبری نیست
۴آسوده بود سرو ز بیطاقتی آب
این سر به هوا را ز ته پا خبری نیست
۵از نافه خبر آهوی رم کرده ندارد
وحشت زده را از دل شیدا خبری نیست
۶صائب نکند آه اثر در دل سنگین
از سوز شرر در دل خارا خبری نیست
۷در چشم و دل پاک ز دنیا خبری نیست
در عالم حیرت ز تماشا خبری نیست
۸کوته نظری پرده بینایی روح است
در دیده سوزن ز مسیحا خبری نیست
۹در جان هوسناک زلیخاست عروسی
در خلوت یوسف ز زلیخا خبری نیست
۱۰قاف عدم آوازه تراش است، وگرنه
در عالم ایجاد ز عنقا خبری نیست
۱۱تن بیخبرست از دل پرشور، که خم را
از جوش نشاط می حمرا خبری نیست
۱۲