از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت
در خلوت آیینه همان رو به قفا داشت
۱چون معنی بیگانه که وحشت کند از لفظ
همخانه دل بود و ز دل خانه جدا داشت
۲از بی ثمری سبز درین باغچه ماندم
چون سرو، مرا دست تهی بر سر پا داشت
۳می کرد قیامت سخن ما ز بلندی
تا قامت او ریشه در اندیشه ما داشت
۴هر جغد در او خال رخ سیمبری بود
از روی تو ویرانه من بس که صفا داشت
۵در خامه نقاش ازل نقطه خالت
چون چرخ دو صد دایره بی سر و پا داشت
۶گرد دل من گر هوس بوسه نگردید
اندیشه ازان چهره اندیشه نما داشت
۷تاج است گران بر سر آزاده، وگرنه
چون بیضه مرا زیر پر و بال، هما داشت
۸صائب نشد از منزل مقصود کس آگاه
از نقش قدم گرچه فزون راهنما داشت
۹